لاله قراری
دوشنبه 16 مرداد 1391
کارم ز غمت
کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست
نتوان گلهی تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست
در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست
مرا مرنجان
مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهی من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشد خدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش که هرکه دیده مرا بندهی تو میخواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند
هرکه
هرکه دل بر چون تو دلداری نهد سنگ بر دل بیتو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف آرد و در دست خونخواری نهد
نیک میکوشد خدایش یار باد بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک انوری سر در میان باری نهد
من آن نیم
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نه در این چنین سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نیست هیچگونه خبر که حال من ز غمت بر چهسان تواند بود
چرا اگر به همه عمر نالهای شنوی به طعنه گویی کار فلان تواند بود
جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسن برات عهد و وفا ناروان تواند بود
در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنند همه صدای خم آسمان تواند بود
اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشان در این جهان چو نیابی در آن تواند بود
دوش
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود
دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه بر سر بود
با بر همچو سیم سادهی او کارم از عشق چون زربر بود
گرچه شبهای وصل بود خوشم شب دوشین ز شکل دیگر بود
یا من از عشق زارتر بودم یا ز هر شب رخش نکوتر بود
کس نداند که آن چه طالع بود من ندانم که آن چه اختر بود
از فلک تا که صبح روی نمود انوری با فلک برابر بود
ای دلبر عیار
ای دلبر عیار ترا یار توان بود غمهای ترا با تو خریدار توان بود
با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد با یاد تو اندر دهن مار توان بود
بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری از دست گل وصل تو پر خار توان بود
در آرزوی شکر و بادام تو صد سال بر بستر تیمار تو بیمار توان بود
صد شب به تمنای وصال تو چو نرگس بینرگس بیمار تو بیدار توان بود
آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت با خصم تو در کشتن خود یار توان بود
آنچه
آنچه بر من در غم آن نامسلمان میرود بالله ار با موئمن اندر کافرستان میرود
دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت نقدی ده که این با خاک یکسان میرود
آنچنان بیمعنیی کارم به جان آورد و رفت این سخن در یار بیمعنی نه در جان میرود
گفتم از بیآبی چشم زمانهست این مگر پیشت آب من کنون تیره به دستان میرود
دل کدامی سگ بود جایی که صد جان عزیز در رکاب کمترین شاگرد سگبان میرود
در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن باد با فرمان روایی هم به فرمان میرود
باد باری زلف او را چون به فرمان شد چنین دیو زلفش گرنه با مهر سلیمان میرود
عید بودست آنچه در کشمیر میرفتست ازو کار این دارد که اکنون در خراسان میرود
در میان آتش دل گرچه هر شب تا به روز جانم از یاد لبش در آب حیوان میرود
هر زمان گوید چه خارج میرود اکنون ز من دم نمییارم زدن ورنه فراوان میرود
آب لطف از جانب او میرود با انوری بلکه از انصاف و عدل و داد سلطان میرود
خسرو آفاق ذوالقرنین ثانی سنجر آنک قیصرش در تحت فرمان همچو خاقان میرود
وصلت
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود
هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان یک ذرهش آرزوی تو کمتر نمیشود
با آنکه کس به شادی من نیست در غمت زین یک متاعم این همه درخور نمیشود
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید گفتی مرا حدیث تو باور نمیشود
جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست گر باورت همی شود و گر نمیشود
گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود کارت ز بیزریست که چون زر نمیشود
منت خدای را که ز اقبال مجد دین رویم از این سخن به عرق تر نمیشود
در هیچ مجلس نبود تا چو انوری یک شاعر و دو سه توانگر نمیشود
چندانک از زمانت برآید بگیر نقد در خاوران نیم که میسر نمیشود
دل در هوست
دل در هوست ز جان برآید جان در غمت از جهان برآید
گو جان و جهان مباش اندیک مقصود تو از میان برآید
سودیست تمام اگر دلی را یک غم ز تو رایگان برآید
همخانهی هرکه شد غم تو زودا که ز خان و مان برآید
وانکس که فرو شود به کویت دیرا که از او نشان برآید
گویی که اگرچه هست کامم تا کام دل فلان برآید
لیکن ز زبان این و آنست هر طعنه که از زبان برآید
نشنیدستی چنان توان مرد ای جان جهان که جان برآید
دل طعنهی تو بدید بخرید تا دیدهی این و آن برآید
ارزان مفروش انوری را گر باز خری گران برآید
ز هجران تو
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید
فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید
سیهرویی من چون آفتابست به روز آخر چراغی میبباید
به یک برف آب هجرت غم چنان شد که از خونم فقعها میگشاید
گرفتم در غمت عمری بپایم چه حاصل چون زمانه مینپاید
درین شبها دلم با عشق میگفت که از وصلت چه گویم هیچم آید
هنوز این بر زبانش ناگذشته فراقت گفت آری مینماید
کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست
نتوان گلهی تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست
در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست
این آب ز فرق برگذشته است وین کارد بر استخوان رسیدست
مرا مرنجان
مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهی من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشد خدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش که هرکه دیده مرا بندهی تو میخواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند
هرکه
هرکه دل بر چون تو دلداری نهد سنگ بر دل بیتو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف آرد و در دست خونخواری نهد
نیک میکوشد خدایش یار باد بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک انوری سر در میان باری نهد
من آن نیم
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نه در این چنین سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نیست هیچگونه خبر که حال من ز غمت بر چهسان تواند بود
چرا اگر به همه عمر نالهای شنوی به طعنه گویی کار فلان تواند بود
جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسن برات عهد و وفا ناروان تواند بود
در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنند همه صدای خم آسمان تواند بود
اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشان در این جهان چو نیابی در آن تواند بود
دوش
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود
دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه بر سر بود
با بر همچو سیم سادهی او کارم از عشق چون زربر بود
گرچه شبهای وصل بود خوشم شب دوشین ز شکل دیگر بود
یا من از عشق زارتر بودم یا ز هر شب رخش نکوتر بود
کس نداند که آن چه طالع بود من ندانم که آن چه اختر بود
از فلک تا که صبح روی نمود انوری با فلک برابر بود
ای دلبر عیار
با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد با یاد تو اندر دهن مار توان بود
بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری از دست گل وصل تو پر خار توان بود
در آرزوی شکر و بادام تو صد سال بر بستر تیمار تو بیمار توان بود
صد شب به تمنای وصال تو چو نرگس بینرگس بیمار تو بیدار توان بود
آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت با خصم تو در کشتن خود یار توان بود
آنچه
آنچه بر من در غم آن نامسلمان میرود بالله ار با موئمن اندر کافرستان میرود
دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت نقدی ده که این با خاک یکسان میرود
آنچنان بیمعنیی کارم به جان آورد و رفت این سخن در یار بیمعنی نه در جان میرود
گفتم از بیآبی چشم زمانهست این مگر پیشت آب من کنون تیره به دستان میرود
دل کدامی سگ بود جایی که صد جان عزیز در رکاب کمترین شاگرد سگبان میرود
در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن باد با فرمان روایی هم به فرمان میرود
باد باری زلف او را چون به فرمان شد چنین دیو زلفش گرنه با مهر سلیمان میرود
عید بودست آنچه در کشمیر میرفتست ازو کار این دارد که اکنون در خراسان میرود
در میان آتش دل گرچه هر شب تا به روز جانم از یاد لبش در آب حیوان میرود
هر زمان گوید چه خارج میرود اکنون ز من دم نمییارم زدن ورنه فراوان میرود
آب لطف از جانب او میرود با انوری بلکه از انصاف و عدل و داد سلطان میرود
خسرو آفاق ذوالقرنین ثانی سنجر آنک قیصرش در تحت فرمان همچو خاقان میرود
وصلت
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود
هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان یک ذرهش آرزوی تو کمتر نمیشود
با آنکه کس به شادی من نیست در غمت زین یک متاعم این همه درخور نمیشود
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید گفتی مرا حدیث تو باور نمیشود
جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست گر باورت همی شود و گر نمیشود
گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود کارت ز بیزریست که چون زر نمیشود
منت خدای را که ز اقبال مجد دین رویم از این سخن به عرق تر نمیشود
در هیچ مجلس نبود تا چو انوری یک شاعر و دو سه توانگر نمیشود
چندانک از زمانت برآید بگیر نقد در خاوران نیم که میسر نمیشود
دل در هوست
دل در هوست ز جان برآید جان در غمت از جهان برآید
گو جان و جهان مباش اندیک مقصود تو از میان برآید
سودیست تمام اگر دلی را یک غم ز تو رایگان برآید
همخانهی هرکه شد غم تو زودا که ز خان و مان برآید
وانکس که فرو شود به کویت دیرا که از او نشان برآید
گویی که اگرچه هست کامم تا کام دل فلان برآید
لیکن ز زبان این و آنست هر طعنه که از زبان برآید
نشنیدستی چنان توان مرد ای جان جهان که جان برآید
دل طعنهی تو بدید بخرید تا دیدهی این و آن برآید
ارزان مفروش انوری را گر باز خری گران برآید
ز هجران تو
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید
فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید
سیهرویی من چون آفتابست به روز آخر چراغی میبباید
به یک برف آب هجرت غم چنان شد که از خونم فقعها میگشاید
گرفتم در غمت عمری بپایم چه حاصل چون زمانه مینپاید
درین شبها دلم با عشق میگفت که از وصلت چه گویم هیچم آید
هنوز این بر زبانش ناگذشته فراقت گفت آری مینماید
برچسب ها: گلچین شعر کهن
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 28 |
|