لاله قراری
سه شنبه 17 مرداد 1391
ساعت 2 بامداد است، بی تابم و خوابم نمی برد
پنجره ی اتاقم را باز می کنم
باد یورش می آورد به سمت من
و ناگهان سیلی محکمی بر صورتم می زند
و من بیدار تر از همیشه می شوم...
gharari91
به آسمان نگاه می کنم
می خواهم شکایت کنم ، ابرها فریاد می زنند
صدای رعد و برق می آید
و فریاد بلندی بر سرم می زند
که گوشهایم سوت می کشد
اشک در چشمانم جاری می شود ،
دوباره به آسمان نگاه می کنم
تا با ستاره ها ...
اما !! ستاره ها هم فرار کردند و تک تک به خواب رفتن
من شکایت دارم ، امشب تنهایم و آسمان با من چنین می کند
خدایا من چه کرده ام ، که آسمانت از من گله دارد
و دیگر نه زمین و نه آسمانت ، مرا نمی خواهند
هر دو نگاهشان را از من می گیرند .
و من تنها و گریانتر از همیشه
gharari91
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 38 |
|