تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




وداع s
صفحه اول تماس با ما RSS قالب وبلاگ
وداع
مرگ ترس از مرگ شعر مرگ انشام دوباره شد بيست، باباي گلم!!!موضوع: كسي كه هميشه نيست،باباي گلم!!!ديشب زن همسايه به من گفت يتيممعني يتيم چيست؟؟ باباي گلم!!! از اوج آسمان ،صدای بال برفی فر
لاله قراری شنبه 21 مرداد 1391
از اوج آسمان ،
صدای بال برفی فرشتگان و صدای سم اسپ سپید زمان را می شنوم که می آیند ،

 امشب هم چو شب های دگر مسافرانی را به دیار پرواز خواهند برد .
نزدیک شده اند می بینمشان .

ستارگانی چند سوار بر اسپ سپیدی که می درخشد

نزدیک می شوند و شادی کنان درب خانه ای را می کوبند ،‌

 پیر مردی از هراس خود را در گوشه ای پنهان کرده است ،

 باز هم صدای در می آید اما کسی در را نمی گشاید ،‌

 اهل خانه هراسانند ،

 خرد ستارگان کلیدی طلایی به دست دارند

 که نورش را از فرسنگ ها دور تر می توان دید .

من و مهتاب به نظاره نشسته ایم و انگشت حیرت به دهان فرو برده ایم ،

در گشاده می شود و پیر مردی با چهره ای زرد


در گوشه ای بر بستری سرد به در خیره مانده است ؛

زنی با صورتی آشفته و گریان چشم به چشم او دوخته است

، اما از نگاهش نمی خواند که او از چه هراسان است .
همه وارد می شویم ،

ستارگان دست به سوی پیرمرد دراز کرده اند تا او را همراه خود

سوار بر اسب سپیدشان به دیار باقی ببرند .

 غم در چشمان پیرمرد موج می زند ،

 در فکر رفته گویی کتاب عمر چند ساله اش را ورق می زند ا

ز سر دردآهی می کشد

و خود را در آغوش فرشتگان رها می سازد .

 صدای شیون و زاری همه جا را می پوشاند و

 پیر مرد آرام آرام سوار بر اسپ سپیدی دور و دورتر می شود .


| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 50