لاله قراری
شنبه 21 مرداد 1391
از اوج آسمان ،
صدای بال برفی فرشتگان و صدای سم اسپ سپید زمان را می شنوم که می آیند ،
امشب هم چو شب های دگر مسافرانی را به دیار پرواز خواهند برد .
صدای بال برفی فرشتگان و صدای سم اسپ سپید زمان را می شنوم که می آیند ،
امشب هم چو شب های دگر مسافرانی را به دیار پرواز خواهند برد .
نزدیک شده اند می بینمشان .
ستارگانی چند سوار بر اسپ سپیدی که می درخشد
نزدیک می شوند و شادی کنان درب خانه ای را می کوبند ،
پیر مردی از هراس خود را در گوشه ای پنهان کرده است ،
باز هم صدای در می آید اما کسی در را نمی گشاید ،
اهل خانه هراسانند ،
خرد ستارگان کلیدی طلایی به دست دارند
که نورش را از فرسنگ ها دور تر می توان دید .
من و مهتاب به نظاره نشسته ایم و انگشت حیرت به دهان فرو برده ایم ،
در گشاده می شود و پیر مردی با چهره ای زرد
در گوشه ای بر بستری سرد به در خیره مانده است ؛
زنی با صورتی آشفته و گریان چشم به چشم او دوخته است
، اما از نگاهش نمی خواند که او از چه هراسان است .
ستارگانی چند سوار بر اسپ سپیدی که می درخشد
نزدیک می شوند و شادی کنان درب خانه ای را می کوبند ،
پیر مردی از هراس خود را در گوشه ای پنهان کرده است ،
باز هم صدای در می آید اما کسی در را نمی گشاید ،
اهل خانه هراسانند ،
خرد ستارگان کلیدی طلایی به دست دارند
که نورش را از فرسنگ ها دور تر می توان دید .
من و مهتاب به نظاره نشسته ایم و انگشت حیرت به دهان فرو برده ایم ،
در گشاده می شود و پیر مردی با چهره ای زرد
در گوشه ای بر بستری سرد به در خیره مانده است ؛
زنی با صورتی آشفته و گریان چشم به چشم او دوخته است
، اما از نگاهش نمی خواند که او از چه هراسان است .
همه وارد می شویم ،
ستارگان دست به سوی پیرمرد دراز کرده اند تا او را همراه خود
سوار بر اسب سپیدشان به دیار باقی ببرند .
غم در چشمان پیرمرد موج می زند ،
در فکر رفته گویی کتاب عمر چند ساله اش را ورق می زند ا
ز سر دردآهی می کشد
و خود را در آغوش فرشتگان رها می سازد .
صدای شیون و زاری همه جا را می پوشاند و
پیر مرد آرام آرام سوار بر اسپ سپیدی دور و دورتر می شود .
ستارگان دست به سوی پیرمرد دراز کرده اند تا او را همراه خود
سوار بر اسب سپیدشان به دیار باقی ببرند .
غم در چشمان پیرمرد موج می زند ،
در فکر رفته گویی کتاب عمر چند ساله اش را ورق می زند ا
ز سر دردآهی می کشد
و خود را در آغوش فرشتگان رها می سازد .
صدای شیون و زاری همه جا را می پوشاند و
پیر مرد آرام آرام سوار بر اسپ سپیدی دور و دورتر می شود .
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 50 |
|