سلام و شبتون بخیر دوستای عزیزم
چند روزه بیکار نشسته بودم و برای خودم چند تا مشغولیت درست کرده بودم همین الان بود که داستانی رو که چند روزه می خوندم و تمومش کردم و یه خلاصه ای از این داستان اساطیری رو نوشتم شاید تو پست های بعدی بزارم برای کسانی که فرصت خوندن کتابهایی با محتوای شیرین اما طولانی رو ندارند.
بگذریم
... 
بگذریم
... 
راستش انگاری خبرایی شده تو شهر و همه
در تلاشند. یسری شایعات تو شهر مردم و یا فکر کنم دنیا رو تکان داده و همه رو به
یسری فعالیت ها که فکر کنم فقط ساخته ذهن چند نفر است که از روی نادانی انتشار
کردن (( که یجور تبلیغات جهانی برای بعضی محصولات که از چرخه بازار و نیاز مردم
خارج شده بود هست)) ولی وجدانن عجب ایده ای بوده ها
!! ولی یچیزی اگه داستان چوپان درغگو رو خوب و بادقت یادتون بیاد و یا
دوباره بخونید می بینید همین که مردم سری اول و دوم حرف چوپان رو گوش کردند
بار سوم باور نمی کنند و گرگ ضربه کاری رو می زنه و چوپان لنگ در هوا می
مونه ،
حالا نکنه برای این موضوع هم همینطور بشه ، شوخی کردم ،
اهل دل را هر چه پیش آید خوش است صاحب دل هر چه فرماید خوش است
تا تو در بند من و مایی هنوز دل ندارد با تو سودایی هنوز
حالا این ماجرا
باعث شده مردم یه روز به یاد موندی و سنت قدیمی رو که همه ساله یک بار فقط اتفاق
می افته و اونم روز آخر پاییز یعنی بلند ترین شب سال « چله کوچیکه » رو فراموش کنند
یا کمتر اهمیت بدن بهش چون این شایعه با این عنوان بوده که
«
آخرین روز پاییز زمین و زمان بهم
میریزه و به گفته بعضی ها از آسمون سنگ می باره و غیره
» که یه شایعه مثل دیگر شایعاتی بود که تو سالهای گذشته میگفتن
که اتفاق می افته ولی چشم من که ندید شما دید سلام برسونید
.
بازم بگذریم
...
خودتون که می دونید قبلاً هم گفته
بودم این وبگاه تنها دوست من و تنها کسی که من باهاش گاهاً درد و دل می کنم چه با
شعر چه با متن . خواستم بیام کمی از رسم و رسوم های گذشته بنویسم که فکر می
کنم بهترین روزها واجرای این آیین فقط مربوط به گذشته بوده و با پیشرفت و تکنولوژی
روز بروز این رسوم از حالت سنتی تبدیل شد به تشریفاتی ( ، تجمل گرایی ، عیون اشرفی
) بودن مراسم ها که با چشم هم چشمی های مردم حتی خانواده های کم درآمد یا بعضی
روستایی ها هم رو به تشریفات آوردن و اون حالت زیبا و دلنشین و سنت قدیم رو که من
عاشق اون بودم « الی الخصوص کرسی » که یادش بخیر چه شیطنت ها که نمی کردم زیر کرسی ( آجر داغ !!)
رو تغییر دادند و الان کمتر خانواده ای است که مثل گذشته این
رسومات رو با آداب خاص خودش برگزار می کنه
.

اون روزها، زمان کودکی را میگم که آیین شب یلدا یا شب چله (آغاز چله کوچک زمستان) بسیار جدی در خانواده ها برگزار میشد. یلدا شبی گرامی بود و نامی زیبا هم داشت که برای ما بچه ها رنگ و بویی از هزار و یک شب داشت و همراه شدن این نام زیبا با قصه های شیرین بابام در زیر کرسی و در حال خوردن انار و هندوانه، از یلدا شبی میساخت بی نظیر و یگانه. از یکی دو روز قبل از شب یلدا، بساط آجیل، هندوانه و انار فروشیها پر رونق بود و همه مشغول تهیه و تدارک "شب چره" بودند.

البته این گرد همایی خانوادگی مختص ما
نبود، گاها از اقوام شاید می اومدن چون خونه ما تهران بود اقوام تبریز کمتر
میدیمشون و شاید سرزده یکی کوبه در خونمون و میزد و من با خوشحالی میدویدم دم در
تا شاید یه نفر مهمون خونمون می اومد گاهی ناراحت برمیگشتم گاهی خوشحال ، خوشحال
بودم که داییم مادربزرگم و به همراه یسری آجیل و خوشکبار دستساز خودش می آورد
خونمون و ما بچه ها خوشحال دور هم می شستیم و یهو از سر ذوق میرفتیم ترانه می
خوندیم داداشم تنبک میزد می خوند خواهرم سنتور ، منم گاهی یصدایی می خوندم و مامان
بزرگم و راضی می کردم برامون یه ترانه از ترانه های سنتی زمان قدیم بخونه که از
شیطنتم اون می خوند و من ضبط می کردم
عجب
شبایی بود
.
اما صبر کنید، بهتر است ابتدا کمی از
پیشینه این شب گرامی بدانیم
.
آره دیگه!! 
درازی شب یلدا و کوچه ای جلفا سرهمش بکنی تازه نصفی، زلفی، یار منس
یلدا، طولانی ترین شب سال و محل تلاقی پاییز و زمستان است، شب اول دی ماه که نام آن در زبان سریانی به معنای میلاد و تولد، ریشه ای تاریخی دارد و از سویی آنرا به ظهور " میترا" ایزد خورشید، آتش، نور و گرما و از سویی به تولد حضرت عیسی مسیح منصوب کرده اند. رومیان نیز این شب را Natalis Invictus یعنی روز تولد خورشید شکست ناپذیر مینامند.
این شب، از دیرباز شب جشن و سرور و دید و بازدید بوده و گفته میشود که رسم بر این بوده که در روز اول دی ماه، پادشاه پس از پوشیدن جامه سپید، از کاخ شاهی خارج میشده، در مکانی باز، بر روی فرش سپیدی مینشسته و بدون حضور نگهبان و سربازان، با مردم ملاقات میکرده و به اصطلاح بار عام میداده است.
انار از میوه های سفره شب یلداست و پس از آن حافظ بود و شاهنامه، و حلاوت هر حرف و کلام این دو وجود عزیز و گرامی، که از پاسداران فرهنگ ما بودند.

حضور شب یلدا و تشبیه این شب طولانی و سیاه به دوری، هجران، گیسوی یار و سیاهی شب دلداده تنها، در ادبیات فارسی، برای یک فارسی زبان به هیچ وجه عجیب نیست. ادبیات ما آمیخته با آیین سنتی، گوشه و کنایه های شیرین و تشبیهات دل انگیزی است که امیدوارم همواره شیرینی خود را حفظ کند و روزی نیاید که یک ایرانی از خود بپرسد گیسوی یار چه ربطی به شب یلدا دارد؟
و از آن بدتر، اصلا چیزی از گیسوی یار نشنیده باشد...
شاید خواندن این چند بیت از عبید خالی
از لطف نباشد:
|
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور |
|
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور |
|
با زلف تو قصهایست ما را مشکل |
|
همچون شب یلدا به درازی مشهور |
|
به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید |
|
عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست |
|
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف |
|
گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست |
|
ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد |
|
که حجاب از حرم راز معما برخاست |
کمی هم از آداب و سنن بگیم دیگه مگه نه !! 
بر خلاف نوع استفاده ای که در ادبیات
ما از شب یلدا شده و آنرا معمولا با تیرگی و تلخی آمیخته ، شب یلدا، از جشنهای پر
سرور ما ایرانیاست و طولانی بودن یا سیاهی آن، نه تنها مانعی بر سر راه خوشیها
ایجاد نکرده، که بهانه ای برای آنها به وجود آورده و از جمله شبهای زیبا و به یادماندنی
سال محسوب میشه.
در شب یلدا، معمولا هر خانواده در منزل بزرگ خاندان جمع میشدن و یا مثل عید، در اول غروب به دیدار بزرگان فامیل رفته و یا آنطور که بعدها رسم شد، به دعوت یکی از اعضای فامیل در منزل او گرد هم می آمدند تا از ساعات طولانی این شب استفاده کنند و دور هم باشن.
یکی از رسوم جالب شب یلدا که هنوز هم
در بعضی مناطق ایران اجرا میشود فرستادن خوانچه به خانه عروس است. خوانچه (به
معنای سفره کوچک) در واقع نوعی سینی یا طبق مستطیل چوبیه که گاهی روی آن
آینه کاری و رنگ آمیزی میشه، روی این خوانچه را با سفره قلمکار یا ترمه می
پوشاندند و در آن ظروف تزیین شده میوه میگذاشتن. این خوانچه را بر سر گرفته و به
منزل عروس میرفتن. پس از آن، خانواده عروس نیز پیراهن یا پارچه نبریده مردانه برای
داماد میفرستادن.
در این شب انواع "شب چره"
که خوراکیهای مختلفی چون آجیل شیرین (که مانند آجیل چهارشنبه سوری است) ، تخمه
بوداده، هندوانه، انار و سیب و انواع میوه های خشک بر سر کرسی یا میز دیده میشد و
به خصوص در سالهایی که هیچ وسیله سرگرمی به جز گپ و قصه و شعر نبود، این خوراکیها
در خلال شنیدن قصه های دلکش و گفت و شنود، خورده میشد.

یکی از خوردنی هایی که همه باید برایش
یک سال صبر میکردند، برف شیره بود. که اگر در شب یلدا برف می آمد، موجود بود. برفی
که به مصرف برف شیره میرسید، سومین برف سال بود. چرا که اعتقاد بر این بود که برف
اول، برف کلاغ است و تمام آلودگیهای هوا را با خودش به پایین می آورد و بسیار
آلوده است، برف دوم، برف گنجشک بود که آنهم ته مانده آلودگیها را با خود داشت و
سومی، برف آدم بود که تمیز و خوشبو و مانند گل یاس سپید بود.
با شروع بارش برف، یک سینی یا هر ظرف
بزرگ و نسبتا گودی را در حیاط یا پشت بام، زیر برف میگذاشتن تا پر شود، سپس این
ظرف برف تازه را به داخل می آوردن، در کاسه های کوچکتر تقسیم میکردن و رویش شیره
انگور ریخته و مانند بستنی نوش جان میکردند.
که امسالم من آرزو دارم این شب بیاد موندنی برف بیاد و باز نسیبمون بشه یه برف شیره بخوریم ،خوب انگار بازم زیاد حرف زدم ، ولی خوب خوبه دیگه منم این طوری تخلیه آرزو می کنم چون می دونم دیگه روزای گذشته نمیاد و حتی همین الانم این آداب و رسوم کمرنگ شده و بقول بعضیا که تو اطرافم هستند میگن همه چی تکراری شده و هر روزمون همین طوری که بی خود می گذره طولانی هست پس این روز چه فرقی باید با روزای دیگه مون داشته باشه . حیف و صد حیف که دیگه اون رسومات گذشته رنگ و بوی خودشون رو از دست دادن و تو این زمونه چشممون آب نمی خوره من که خونه خودمون و می گم. شما رو نمی دونم . ولی کاش تو آینده ها خودمون زندگی هامون رو بشیوه سنتی بریم جلو که اون راحتی که قدیمیا داشتن رو ما هم تجربه کنیم کاش ...

بامداد 1391/09/30
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 32 |
|