لاله قراری
شنبه 28 بهمن 1391
سلام بر تنهایی ام ...راه مي روم اما نشسته ام ، حرف مي زنم اما ساکتم ، نگاه مي کنم
اما چشمانم بسته است اين خود تنهاييست،
از من ياد گرفته است من باشد.
گاهي که نشسته ام به تو فکر مي کنم ، نشسته است و به من فکر مي کند
هرچه تو دورتر او نزديکتر و هرچه او نزديکتر ....به راستي واقعيتي است ، تنهايي من اعتماد به نفس دارد و دريک روز
عادي اين اعتماد به نفس را تو به او داده اي درست وقتي که تو بودي
و من با او بودم تنهاي تنها...* من هم نمی دانم... مانده ام در کار خدا...
و باز هم می گویم عجب صبری خدا دارد... *
یک بار این جمله را از مادر یکی از بچه های همسایه شنیدم :
که آدم بدبخت همیشه بدبخت است و هیچ وقت...بغض اجازه نمی دهد ادامه جمله هایش را بگویم ،
ولی کلامش بر وجودم نشسته و ابدا از خاطرم نمی رود.
خدایا بارها گفته ام که جایی به جز درخانه ات ندارم
و بارها از تو دور شده ام
ولی باز هم نا امید از همه با دست خالی رو به تو آوردم...
نجاتم بده از این وضع زجرآور نجاتم بده بد جور در گیرم
می دانم که این عبارت ها هم نتوانست احساسم را بیان کند...
الهی تو که از احوالم آگاهی ....خدایا همیشه مهربانیت - هدیه هایت و بخششت را با تمام وجود احساس
کرده ام اگرچیزی درخواست کرده ام ونیافتم ایمان دارم یا لایق آن نبوده ام
یا بینش من کوتاه بود ورای آن راندیده....
در برابر این همه بزرگی از من چیزی جز نافرمانی ندیده ای...
خدایا برمن ببخش که بخشش جز از تو نیاید و سرکشی جز از من...
خدایا یاریم کن تا با تمام وجود دربندگیت بکوشم
تا شاید قطره ای از این همه لطف راسپاس گفته باشم .
* آمین یا رب العالمین *دیگر خسته ام ...........گریه هایم برای امشب بس است ..........
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 38 |
|