لاله قراری
جمعه 16 تیر 1391
خدایا چند نفر آدم جمع شوند می توانند یک انسان باشند ؟
و انسان ،
انسانی که هنوز درد خود را علاج نکرده است چطور می تواند درد دنیا را علاج
کند ؟!
....
....
خدایا من هیچ انسان نمی بینم . یا شاید چشمانم بد نابینا گشته است در میان این همه دود .
دودی که از آتش دل آدم ها بلند شده است . آدم های سفید
پوش کمتر اند از آدم های سیاه پوش .
و این دود از دل کدامشان برخاسته است ؟
و این دود از دل کدامشان برخاسته است ؟
و راستی من از بس که طواف کردمت دیگر نیازم به حج نیست ...
من هم شاید آدمم .
مثل همان آدم های سیاه پوش که در حسرت پوشیدن لباس
سفید چه شبهایی که زار زده اند .
و راستی آیا فقط پوشیدن همان سفیدی لباس را گریه کرده اند یا طواف خانه ات را ؟؟!
و راستی آیا فقط پوشیدن همان سفیدی لباس را گریه کرده اند یا طواف خانه ات را ؟؟!
خدایا بگذار با تمامشان حرف بزنم . من انگار آدمم .
یک آدم سیاه پوش و آنقدر طوافت کرده ام که دیگر حسرت آن لباس سفید را ندارم .
بگذار به آدم های سیاه پوشت بگویم به هر طرف که دوست دارند سجده کنند . تو همه جا هستی .
بگذار بگویمشان همه جا می توانند طوافت کنند .
خدایا گرچه من انسان نمی بینم اما این جا آدم ها بد نیستند . یعنی خیلی هم بد نیستند .
اگر یکی باشد که خیلی بد باشد آن یک نفر فقط منم . فقط من !!
این من که قبله ات را گم کرده ام و به هر سو سجده می کنم .
من که راه کعبه ات را نمی دانم و دور هر مسجدی طواف می کنم .
خدایا سیاهی لباسم نشان از سیاهی دلم نیست .
گرچه دلم بد سیاه است از پریشانی روزهایم ...
خدایا دل سیاه پوشم می خواهد برود .
اصلا مگر جای ستاره ها در زمین است
که مرا اینجا اسیر کرده ای .
بگذار بروم .
لباس های سفید ارزانی تمام آدم هایت من آسمانت را داشته باشم کافی است . . .
بگذار بروم .
لباس های سفید ارزانی تمام آدم هایت من آسمانت را داشته باشم کافی است . . .
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 30 |
|