
من مي نويسم اما تو نه مي خواني نه مي فهمي 
ثانيه هاي من بدون تو با نگاههاي سردت به شلاق درد عادت كرده است
كاش غرورت كمي زلال تر بود
كاش مي فهميدي دريا از وحدت قطره ها دريا مي شود
اما افسوس كه نه مي فهمي نه تلاش مي كني
و ثانيه ها همچنان در گذرند
کاش مرا می فهمیدی ...
بجای سکوتت
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 30 |
راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 34 |
با من هزارگونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید
رنجی که خاطر تو ز من دارد
دردا که از غبار کدورت ها
...
ادامه مطلب...
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 33 |
" خسرو گلسرخی " که 29 بهمن ، سالروز اعدام او و " کرامت الله دانشیان " است ، سالها پیش در قطعه شعری به زیبایی این عدم تساوی بین آدمیان را بیان داشته است.
یادش گرامی باد . . .
ادامه مطلب...
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 43 |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است
ادامه مطلب...
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 38 |
با غرور شوم دارد یـــــــــــکه تازی می کند
چرخ گیتی با مــــــــــن دیوانه دل لج کرده و
با دل مجــــــنون عاشق حقه بازی می کند
مـــن که با رسم و رسوم یــــــار بیگانه نی ام
واقــفم که کوچه های عشق ، بی آزار نیست
بوســـــــــــتانها گر بگندد از هزاران شاخه گل
جز گل مینا، گلی شایســـــــــته عطار نیست
عاشقان می را نه از سـغر که از خم می خورند
انتظار هوش از فـــــرهاد ها ، بس ابلهی است
من همی دانم که در جغرافــــــــــیای عاشقی
دلبرم لیلا فقط شایســـــــته شاهنشهی است
چشم و ابرویش بسان ســـــــــــــاحر فرعونیان
رخنه در جان و دل و هـــــــفت خوان ایمانم کند
واعظ منبر نشین , حاشا که بتــــــــــــواند دمی
از شراب کام لیلایم ، پشــــــــــــــــــــیمانم کند
دل چنین فتوا دهد مستان عاشق پـــــــیشه را
خواب بر چشمان مجنونان حـرام اندر حـــــــرام
هـردلـی کو در فرق یار بیــــــــــــــــــتابی نکرد
آقای محمد علی شیر دل
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 135 |
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین
چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین
هله المنه لله که بدین ملک رسیدم همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین
همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین
تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین
تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 36 |
نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 35 |
صبا بوئی ز مشکینموئی آورد که رشک باغ رضوان شد دل ما
بدام کافر آئین زلفی افتاد که مرغ باغ ایمان شد دل ما
رخش ز آئینهء دل گشت پیدا که مهر و ماه تابان شد دل ما
قبول ذرهء خورشید او گشت که خورشید درخشان شد دل ما
بصورت منگری کز دولت عشق بمعنی عرش رحمان شد دل ما
به صحرای تفکر موسی عقل به تیه عشق حیران شد دل ما
گدای درگه عشقیم از آنرو بملک عقل سلطان شد دل ما
ز الطاف نسیم صبحگاهی است اگر مرغ سحر خوان شد دل ما
بیاد قامت دلبر،«الهی» سهی سرو خرامان شد دل ما
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 39 |
طلبم رفیقی که دهد بشارت به وصال یاری دل مبتلا را
مگر آشنایی زره عنایت بخرد به خاری گل باغ ما را
فلکا شکستی دل عاشقان را به چه روی بستی کمر جفا را؟
فلکا شکستی این دل مشو ایمن از وی که بسوزد آهش قلم قضارا
نه حریف مائی فلکا که یارم شکند بنازی صف ماسوی را
بشکست رونق ز بتان بت من ز صنم بیاراست حرم خدا را
به براه کویش،سفری خرد را نه بباغ حسنش،گذری صبا را
نه ز دام شوق تو رهد «الهی» نه بدرد،عشقت اثری دوا را
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 38 |
بازار شوق گرم شد آن سرو قد کجاست تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 32 |
ادامه مطلب...
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 35 |

روی من از چار طرف سوی حق دیدۀ حق از همه سو سوی من
تا که دمم هست دم از او زنم بـانگ هوالحی و هوالهو زنم
ادامه مطلب...
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 35 |
کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست
نتوان گلهی تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست
در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست
مرا مرنجان
مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهی من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشد خدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش که هرکه دیده مرا بندهی تو میخواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند
هرکه
هرکه دل بر چون تو دلداری نهد سنگ بر دل بیتو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف آرد و در دست خونخواری نهد
نیک میکوشد خدایش یار باد بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک انوری سر در میان باری نهد
من آن نیم
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نه در این چنین سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نیست هیچگونه خبر که حال من ز غمت بر چهسان تواند بود
چرا اگر به همه عمر نالهای شنوی به طعنه گویی کار فلان تواند بود
جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسن برات عهد و وفا ناروان تواند بود
در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنند همه صدای خم آسمان تواند بود
اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشان در این جهان چو نیابی در آن تواند بود
دوش
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود
دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه بر سر بود
با بر همچو سیم سادهی او کارم از عشق چون زربر بود
گرچه شبهای وصل بود خوشم شب دوشین ز شکل دیگر بود
یا من از عشق زارتر بودم یا ز هر شب رخش نکوتر بود
کس نداند که آن چه طالع بود من ندانم که آن چه اختر بود
از فلک تا که صبح روی نمود انوری با فلک برابر بود
ای دلبر عیار
با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد با یاد تو اندر دهن مار توان بود
بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری از دست گل وصل تو پر خار توان بود
در آرزوی شکر و بادام تو صد سال بر بستر تیمار تو بیمار توان بود
صد شب به تمنای وصال تو چو نرگس بینرگس بیمار تو بیدار توان بود
آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت با خصم تو در کشتن خود یار توان بود
آنچه
آنچه بر من در غم آن نامسلمان میرود بالله ار با موئمن اندر کافرستان میرود
دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت نقدی ده که این با خاک یکسان میرود
آنچنان بیمعنیی کارم به جان آورد و رفت این سخن در یار بیمعنی نه در جان میرود
گفتم از بیآبی چشم زمانهست این مگر پیشت آب من کنون تیره به دستان میرود
دل کدامی سگ بود جایی که صد جان عزیز در رکاب کمترین شاگرد سگبان میرود
در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن باد با فرمان روایی هم به فرمان میرود
باد باری زلف او را چون به فرمان شد چنین دیو زلفش گرنه با مهر سلیمان میرود
عید بودست آنچه در کشمیر میرفتست ازو کار این دارد که اکنون در خراسان میرود
در میان آتش دل گرچه هر شب تا به روز جانم از یاد لبش در آب حیوان میرود
هر زمان گوید چه خارج میرود اکنون ز من دم نمییارم زدن ورنه فراوان میرود
آب لطف از جانب او میرود با انوری بلکه از انصاف و عدل و داد سلطان میرود
خسرو آفاق ذوالقرنین ثانی سنجر آنک قیصرش در تحت فرمان همچو خاقان میرود
وصلت
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود
هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان یک ذرهش آرزوی تو کمتر نمیشود
با آنکه کس به شادی من نیست در غمت زین یک متاعم این همه درخور نمیشود
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید گفتی مرا حدیث تو باور نمیشود
جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست گر باورت همی شود و گر نمیشود
گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود کارت ز بیزریست که چون زر نمیشود
منت خدای را که ز اقبال مجد دین رویم از این سخن به عرق تر نمیشود
در هیچ مجلس نبود تا چو انوری یک شاعر و دو سه توانگر نمیشود
چندانک از زمانت برآید بگیر نقد در خاوران نیم که میسر نمیشود
دل در هوست
دل در هوست ز جان برآید جان در غمت از جهان برآید
گو جان و جهان مباش اندیک مقصود تو از میان برآید
سودیست تمام اگر دلی را یک غم ز تو رایگان برآید
همخانهی هرکه شد غم تو زودا که ز خان و مان برآید
وانکس که فرو شود به کویت دیرا که از او نشان برآید
گویی که اگرچه هست کامم تا کام دل فلان برآید
لیکن ز زبان این و آنست هر طعنه که از زبان برآید
نشنیدستی چنان توان مرد ای جان جهان که جان برآید
دل طعنهی تو بدید بخرید تا دیدهی این و آن برآید
ارزان مفروش انوری را گر باز خری گران برآید
ز هجران تو
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید
فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید
سیهرویی من چون آفتابست به روز آخر چراغی میبباید
به یک برف آب هجرت غم چنان شد که از خونم فقعها میگشاید
گرفتم در غمت عمری بپایم چه حاصل چون زمانه مینپاید
درین شبها دلم با عشق میگفت که از وصلت چه گویم هیچم آید
هنوز این بر زبانش ناگذشته فراقت گفت آری مینماید
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 28 |
برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
رباعی شمارهٔ ۲
چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را
رباعی شمارهٔ ۳
قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را
رباعی شمارهٔ ۴
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
رباعی شمارهٔ ۵
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
رباعی شمارهٔ ۶
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
رباعی شمارهٔ ۷
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
رباعی شمارهٔ ۸
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
رباعی شمارهٔ ۹
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است
میخور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
رباعی شمارهٔ ۱۰
امروز ترا دسترس فردا نیست و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱
ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمدهای خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
رباعی شمارهٔ ۱۲
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست
رباعی شمارهٔ ۱۳
ایدل چو زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
رباعی شمارهٔ ۱۴
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند زآن روی که هست کس نمیداند گفت
رباعی شمارهٔ ۱۵
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست
رباعی شمارهٔ ۱۶
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست
هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست از عارض مستی و لب مستوریست
رباعی شمارهٔ ۱۷
این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمیست که وامانده صد جمشید است قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
رباعی شمارهٔ ۱۸
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
رباعی شمارهٔ ۱۹
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
رباعی شمارهٔ ۲۰
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشمنگاری بوده است
رباعی شمارهٔ ۲۱
تا چند زنم بروی دریاها خشت بیزار شدم ز بتپرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
رباعی شمارهٔ ۲۲
ترکیب پیالهای که درهم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست از مهر که پیوست و به کین که شکست
رباعی شمارهٔ ۲۳
ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است
رباعی شمارهٔ ۲۴
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست فردا همه از خاک تو برخواهد رست
رباعی شمارهٔ ۲۵
چون بلبل مست راه در بستان یافت روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
رباعی شمارهٔ ۲۶
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
رباعی شمارهٔ ۲۷
چون لاله به نوروز قدح گیر بدست با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
رباعی شمارهٔ ۲۸
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
رباعی شمارهٔ ۲۹
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
رباعی شمارهٔ ۳۰
خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است
هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است
رباعی شمارهٔ ۳۱
دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ورنیک نیامد این صور عیب کراست
رباعی شمارهٔ ۳۲
در پرده اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانهها کوته نیست
رباعی شمارهٔ ۳۳
در خواب بدم مرا خردمندی گفت کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟ می خور که به زیر خاک میباید خفت
رباعی شمارهٔ ۳۴
در دایرهای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست
رباعی شمارهٔ ۳۵
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
رباعی شمارهٔ ۳۶
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمدهای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
رباعی شمارهٔ ۳۷
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست دریاب که هفته دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
رباعی شمارهٔ ۳۸
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کس دگر نمیباید خواست
رباعی شمارهٔ ۳۹
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
رباعی شمارهٔ ۴۰
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه تن که سایبانیست ترا هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
رباعی شمارهٔ ۴۱
گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
رباعی شمارهٔ ۴۲
گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست
رباعی شمارهٔ ۴۳
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
رباعی شمارهٔ ۴۴
مهتاب به نور دامن شب بشکافت می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
رباعی شمارهٔ ۴۵
می خوردن و شاد بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین منست
رباعی شمارهٔ ۴۶
می لعل مذابست و صراحی کان است جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است اشکی است که خون دل درو پنهان است
رباعی شمارهٔ ۴۷
می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست
رباعی شمارهٔ ۴۸
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است
رباعی شمارهٔ ۴۹
در هر دشتی که لالهزاری بودهست از سرخی خون شهریاری بودهست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالی است که بر رخ نگاری بودهست
رباعی شمارهٔ ۵۰
هر ذره که در خاک زمینی بوده است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان کانهم رخ خوب نازنینی بوده است
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 34 |
حالمان بد نیست کم غم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شب داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد میشوم خوب اگر این است من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در عیان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چون لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه...در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای... رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته ام از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد؟ این همه لیلی کس مجنون نشد؟
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس فکر ما را کرد ؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کیس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست که حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 28 |

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه
گذشتم
فریدون مشیری
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 27 |
| 

